هنوز بوی تو از سمت عشق می آید

هنووووز بوی تو از سمت عشق می آید

 نگاه کن که چه بیهوده آرزومندم

 به احتمال بعیدی چگونه دل بستم

 چه ساده ام که به لبخند سایه پابندم

 به احترام نگاهی که شعله شعله مرا

 میان آتش شرم و گناه می سوزد

 به لحظه لحظه ی یک انتظار طولانی

 که چشم های مرا روی راه می دوزد

 نشسته ام که بگویم هنوووز یادم هست

که بی تو رسم تنفس چه کار دشواری ست

 شتاب عقربه ها در گذشت سرد زمان

 برای من گذری بی دلیل و تکراری ست

 هزار کوچه ی خالی ، هزار شب فریاد

 چقدر حس نیازم به گریه پررنگ است !

 چه انتظار بلندی برای بودن تو

 که راهِ تا تو رسیدن هزااار فرسنگ است...

صفر مثبت و منفی

همه با رفتن آغاز می کنند و من این بار با ماندن. همه با هدف به راه می افتند و من این بار ایستاده ام تا در بی هدفی ذره ای کنجکاوانه بیندیشم. رفتن و ماندن هردو فعلهای زمانی اند و من می خواهم حتی برای یک بار هم که شده از قید زمان خلاص شوم . اما بسیار سخت است بر گونه دیگر بودن.

تلاشی برای متفاوت بودن آنهم به امید تعریف دیگران نمی کنم اما حس عجیبی مرا به خود می خواند به یک گونه ای دیگر بودن، به یک نوع دیگری اندیشیدن، به یک باوری متفاوت،....

دو لحظه سختی و راحتی، سیاهی و سپیدی، ... کمی این بار عریانتر در برابر چشمان رژه می روند و من که مدتهاست در کناری ایستاده ام  به بازی این دوی همیشگی می نگرم ، هر لحظه فکری نو و نظری خاص در ذهنم جستن می کند. هر بار که می خواهم برخیزم و کاری بکنم هی گریبانگیر عادت همیشگی کاری نکردن می شوم.

می بینم این هردو به خوبی نقششان را ایفا می کنند از کم خود شروع می کنندو به انتهای رسالتشان می رسندو دوباره کم کم جای خود را بدیگری می دهند. شاید درسی بزرگ می دهند که در نگاهی از کمی بالاتر گذر من و توست که با زبانی می گویند:باید بگذاریم و بگذریم.

شاید کمی کم عمق‌تر صلایی مهربانانه: که باید از این اینگونه بودن گذشت تا در پس این خاکستری رنگ بی روح تکراری یا به سیاهی رسید یا سپیدی. بیشک خاکستری رنک ما بین سیاهی و سپیدی است.

نمی دانم.

 در فهم لحظه ای من بجای ترید سوال نشسته به جای شک کنجکاوی به جای رفتن ماندن، بجای تمرکز تفرقه و من در دوگانگی این دوگانه سروش، بی محابا ایستاده ام.

نسب عالی اوج تا برین حظ، قامت هویدای خواستنهای من است و تاج کاهلی رشادت نخواستنم.

درست‌تر که می بینم در لحظه‌های اندیشیدن آنهم اندیشیدنی کاملا بی هدف خودرا نی خشک سیالی برروی موج گذشتن، می یابم. که هر تابلویی که در کنار مسیر گذشتنم بر ذهنم خطور می کند چراهایی است که همیشه با آنها دست به گریبانم.

آن تابلوها به من می گویند: وقت تنگ است، راه دورست، مقصد ناپدید...

ومن مانند طفلی که تازه خواندن آموخته از خواندن این تابلوها خوشحال می شوم بدون اینکه به معنایش فکر کنم.

براستی وقت تنگ است؟

براستی مقصد دور است؟

آه ه ه ه ه ه ه 

 ومن؟ ایستاده، همینجایم؟

جای دیروزیم؟

آخ که من اوی دیروزیم 

و امروز کیستم؟

من کیستم؟

آن من دیروزی؟

عجب باختنی، عجب نرسیدنی. 

انگار نیستم...

و بازهم ایستاده و نظاره گر بازی سیاه و سپید روزگارم....

برمن نمرده به فتوای عشق نماز کنید.

به نام خدایی که انسان ها را در افکار متفاوت آفرید.

شاید گاهی تنها یک چیز تمام معادله های رایج را ازبین ببرد ، می تواند آن یک فهم مشترک باشد یا یک نگرش مشترک یا یک زبان بیان مشترک. در این صورت دیگر دیگر رشته و تحصیلات مهم نیست .

شاید بشود با نشانه ای "نا" شناس را به شناس تبدیل کرد. و اینجا انتظار هم دست اندر کار خواهد شد. وبالطبع جمله را می توان اینگونه به پایان برد که منتظرم ...

تو کیستی؟


من در بی وزنی بادهایی که این روزها خبر از آمدن پاییز میدهند....، گم میشوم
این بادهایی که خیلی نرم میخزند روی زمین، خیلی آرام و بی صدا، هجوم میاورند
و خیلی ریز دارند ضرباهنگ میگیرند برای سمفونی زرد رنگ سقوط برگ ها .........
با هر وزشی من گم میشوم، دور میشوم انگار به سمت تمام چند روز مانده به مهر هایی که تا به حال از آن ها گذشته ام، روزهایی بین شوق و غم، بین امید و دلتنگی، روزهایی معلق بین دلگرمی آفتاب های نیمه ظهرهای تابستانی و غربت و دلتنگی عصرهای پاییزی، من در این بستر زمان گم شده ام........

امروز....

امروز....

سرم شلوغ بود، دلم پر بود، حالم؟ نمی دونم بهش فک نکردم... شاید خوب بود...

اما احساسم رو داشتم مثل یک سایه دنبال می کردم . مسیرهای متفاوتی رو طی می کرد و من همچنان همراهش بودم ، لحظه ای شاد بود و لحظه ای بی تفاوت گاهی برمی گشت به من هی می زد که کجا؟ و گاهی غرق در نمی دانم چه های خود... و من همچنان همراهش بودم.

شعف بودن در روزی نو در ابتدای صبح رنگی بود که به خود گرفته بودو اما غروب دوست داشت که به سمت صبح برگردد و نمی شد و من در کناری ایستاده بودم و بهش می خندیدم ... ناگهان دیدم شب شده و خستگی و خواب از او گذشته و دامن منو گرفته بود.

دیدم...

 دیدم امروزم رو گذروندم بدون اینکه خاطره بشه ...فقط گذشت.

شب بخیر

حضور مجلس انس


قلمم در دستم بود، مثل همیشه صفحه ترکتازی من کاغذی سفید بود و مرکبی سیاه و بازی قلم بین هر دو و من به کارگردانی می ماندم که برروی او نقش می آفریدم.

قلمم بعد از ساعتها- یعنی بعد از سالها- رام دستم شده بود و من متحیر که چگونه کلمات در این بین جان می گیرند.

خیلی تلاش می کردم که تمام تجربه ام را به کار بندم شاید بهترین کارم رو بتونم خلق کنم حسی که سالها در حین انجام کار مانند دوستی همراه همراهیم می کرد، نفس در سینه حبس، تمرکز، اعتماد به خود، و توکل به خدا

می بینید چه همراهانی من با خودم در تنهایی خودم دارم می بینید چه جمع تنهای شلوغیم، می بینید چه سکوت پر هیاهوییه.

من حضور همه عواملی که به انسان برای آفریدن انرژی می دهند رو احساس می کنم، حتی حضور حضور را، حضور کلمه را که جان می گیرد

انگار این بار لباسی متفاوت و فاخر برتن می کند ، انگار رسالتی متفاوت یا نقشی متفاوت‌تر بر عهده اش گذاشتند و با حضورش معنی می دهد، و معنی جان می گیرد.

من ایستاده در وسط این شدنم ساکت و پرهیاهو، هی نفس عمیق می کشم و منتظر نتیجه، نتیجه هر لحظه ، نتیجه در یک بحث فقط یک بار اتفاق می افتد اما اینجا هر جزئی نتیجه ای ببار می آورند. و اون نتیجه نهایی را باید یک اسمی برایش بگذاریم مانند نتیجه النتایج نمی دانم مهمم نیست.

اما هر لحظه من خودم رو زیر باری می بینم که با اجرای هر حرکتی هی خلاصتر می شوم. و این تلاطم رو سالهاست که دوست دارم.

این نشدنها رو سالهاست که عاشقانه برای شدنش تلاش می کنم.

به شکستهای پیاپی می ماند که هر کدام تجربه است شیرین و نیازی است برای رسیدن.

شاید بگویید که چقدر پررویی که پس از این همه شکست بازم انجامش می دی .برای همین اسم این همه شکست رو عوض کردند گذاشتند: تمرین.

و من هی تمرین می کنم برای رسیدن و خودم دوست دارم صادقانه اعتراف کنم که هی شکست می خورم.

بگذریم افسار کلمات سرکشی خاص خودش را دارد و من که این همه در برابر کلمه و کنترلشون عاجزم کاری نمی تونم بکنم جز گذشتن.

داشتم از مجلس انس خودم  می گفتم ، از همراهی کلمات و قلم و مرکب و مطلب و من، حتی من هم خودم را همراهی می کرد. تازه می فهمم که سعدی بیچاره در اون شعرش که می گه : هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای     من در میان جمع و دلم جای دیگرست.

گویا یک مطلبی متفاوت بیان می کنه که دلش و خودش دوتایند و جالبتر اینکه در میان جمعیه که هواسش جای دیگس شاید بشود اینطوری هم تعبیر کرد که رسالت کلمه که منحصر به یک جا نیست و دنیای معنی به قول شمس تبریزی بسیار فراخ است که توانسته هوش شاعر رو به عالمی دیگر ببرد . حضوری غایب و سیری عرفانی بدنبال دوست داشتنی در عالم معنا که تنها راه رفتنش هم همین است . گاهی کلمات کنار هم که قرار می گیرند دنیایی از معنا تشکیل می دهند و دقیقا قسمتی از شما رو با خود می برند که شمایید یعنی فهمیدنید به معنای مجرد کلمه یعنی شعورید و در نهایت ساخته شدنید. جسم که بیچاره در اینجا فقط تفالست و ببینید در این مجلس انس چه ترکتازی زیبایی بین روح و فهمیدن که صیقلی از جنس شعور خدای گونه دارد می خورد.

لحظات شکل گیری یک فرد اصلا معنا شدنش و بالیدنش به سویی رفتن که همه طبیعت و حتی خود خودا نیز موافقش هست.

با این همه توصیف که باید گفت لحظات سنگینی باید باشد، که برعکس لحظات سبک شدن انسان است، تضادی زیبا در نتیجه چرا که جزو لحظات پرکشیدن انسان است، دقیقا زمانهایی است که انسان کارهای خدای گونه انجام می دهد. چرا که گاهی انسان برای انسان شدن عبادتی در خور معبود انجام می دهدو گاهی کاری خدای گونه انجام می دهد این مرحله شاید گامی بالاتر از عبادت باشد یا گونه ای متفاوتتر و پله ای بالاتر از عبادت چرا که کاری خلیفه الهی انجام می دهد.

و نفی خود ، و نفی محیط و نفی خواستنهای لحظه ای ... لحظات کمی نیستند. اینجا تازه بعضی کلمات جان می گیرند مانند شکوه، مانند عظمت، مانند شکوفایی، مانند رَستن، مانندرُستن و قرب آری قرب... قرب حق از حبس هستی رستن است.

و این تمام معنای آزادی است. و بازهم فهمیدن معنایی دیگر از شعر سعدی: من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم ...

و بی معنی شدن بعضی کلمات: مانند احساس گذر زمان، مانند من، مانند گرسنگی، مانند تشنگی، مانند دوست داشتن.... اما صبر کنید، نه اشتباه کردم ، دوست داشتن ، عجب دوست داشتن چقدر این کلمه وسیع است و چه سایه گسترده ای دارد... عجب اینبار چقدر زیبا دارد نقش ایفا می کند چقدر باوقار و چقدر اینبار باعظمت ظاهر شده. دوست داشتنی به اندازه تمام درک اون لحظات گویی زمان هم متوقف شده چون رهگذری بر کنار جاده ایستاده تا شکوه رستن، بزرگی آزادی و عظمت دوست داشتن را بنگرد....آری آری دوست داشتنی متفاوت و برتر از عشق.

چه سخاوت گسترده ای از خوان رب العزه بر بنده ای حقیر که طعم ناب زر شدن را حتی بر این خاکی مفلوک برای لحظاتی هم که شده بچشاند تا خواستن در تمام وجودش شعله ور شودو تشنه و تشنه تر بدنبال بازهم اینگونه بودن...و این موهبتی است از خدای بزرگ بر بنده اش و ... شاکریم

سبزه 10 تیر 92

رهگذر


تا به دامن ننشیــــند زنسیــــــــــمت گردی

سیل خیز از نظرت رهگذری نیست که نیست

دم غروب

هنگام غروب، درنزدیکترین نقطه آفتاب به زمین- البته از نگاه ما -در تلاقی غبار زمین و تلولو آفتاب رنگی طلایی بوجود آمده بود رشته ابری سترگ از سینه آسمان تا جایی که من نمی دیدم گسترده شده بود و آفتاب در نوازش خود رشته ای طلایی بر او تابانده بود و دیگر جاهای ابر بزرگ در سایه اون خط لب ابر تاریکتر بودند و هر چه آفتاب به مسیرش ادامه می داد ابرها نیز رنگ عوض می کردند از درون هر حفره ای که شعاعی کمترین فرصت را پیدا می کرد تا افق نگاه ما دامن می گستراند و نمایش جدید عرضه می کرد من که روی زمین بودم و درختان مابین من و غروب بلند تر شعاع آفتاب با آنها نیز برای من بازی می کرد نمی دانم بازی رنگ بود یا نور حضور شعاع بود یا گستره دید  ...هنوز آفتاب در جایی قرار داشت که فاصله اش با قله کوه زیاد بود و من فرصت داشتم که به جایی بروم که زوال روز را در رفتن خورشید ببینم و رفتم به بلندیی که تسلطم در دیدن بیشتر شد. نشستم ...

نشستم و چون منتظری عاشق به این نبرد، نبرد نور و تاریکی نگاه می کردم.منتظر نبودم چرا که داستان یا اتفاق در حال رخ دادن بود، نتیجه را که می دانستم پس فقط همین زمان مهم بود.

گامهای آرام و محکم رفتن آفتاب را به خوبی لمس می کردم و نگاه می کردم به کوه به فاصله کوه به شعاعهای که هر لحظه نمایشی بود از زیباترین رقص رنگ ونور، به آسمان به دشت به همه جا آنقدر  آنجا در رفتن خورشید غرق شده بودم که احساس می کردم من نیز چون او در حال رفتنم ، در حال غروبم، ...و آیا بودم ...

کم کم قله کوه داشت نزدیکتر می شد و من هی محکمتر مشتم را می فشردم آفتاب سرخ شده بود و من محو تماشای خود آفتاب شده بودم گویی تمام آنانی که در رفتن غروب نقش داشتند خورشید را از فروغ چند ساعت پیش انداخته بودند تا من بتوانم خود او را ببینم.

داشتم ملتهب می شدم نسیم سردی وزیدن گرفته بود و من همچنان به خورشید نگاه می کردم. التهاب رفتنش اذیتم می کرد دوست داشتم حداقل به اندازه تحمل من بماند ولی سر قله در درون آفتاب جای گرفته بود و شکل گردش شبیه هلال شده بود بقدری زیبا بود نورش عالی بود که من کوه را فقط سیاه می دیدم . و هی سیاهیش بیشتر دیده می شد و هی سیاه تر و تاریکتر بازهم تاریکتر.

من همچنان نشته بودم و تاریکی همه جارا فراگرفته بود.کمی تکان خوردم دیدم من هم در سیاهی گم شدم فرصت داشتم تا چشمانم راببندم و آهسته خاطره غروب را تداعی کنم ... حتی احساس یاد آوریش نیز قشنگ بود...


پری؟

ای قدرت عشق معجزه کن


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

ای قدرت عشق معجزه کن                             جانم به لب آمد معجزه کن

بدنبال چیزی می گردم، چیزی که نمی دانم چیست. دریست نهانی که عشق از آن خیزد...سالهاست که می گردم. و این گشتنم را مخفی کرده‌ام. سالهاست که در تنهایی خود فقط و فقط مانندی برای اویی که نمی دانم کیست، تشبیه می کنم و هر چهره‌ای را که جایگزینش می کنم کافی نمی یابمش و باز هم نا امید می شوم و فردا روز بار  دیگر به دنبال معجزه ای دیگر می گردم.

راهی طولانی را پیموده‌ام و جانی سخت  فرسوده ام. تنهائیم در ابتدا خوشایند بود در ادامه مسیر کم کم داشت مرا از پای در می آورد.

همانند بازیگری شده بودم در پیش خلق ، در پیش همه حتی نزدیکانم. به دروغ می خندیدم که همراهیشان کنم، به زور لذت می بردم که فریبشان دهم، که بگویم من نیز چون آنها از وضع موجود راضیم. که بگویم من نیز چون شمایم. که بگویم آسوده باشید که اگراحساس همدردی دارید من دردی ندارم و می دانستم که نمی توانند دردم را درمان کنند.

نمی دانم چقدر زمان گذشت ، مگرگذر زمان بیداری و خواب یکی است ، مگر زمان گذر دردمندی و سلامت یکیست، نه نه من همچنان درد می کشیدم و میکشم و نمی دانم که این زمان چند قرن گذشت... اما گذشت و من همچنان چون سینه سوخته ای عاشق به امیدی زنده ام و همچنان منتظر معجزه عشقم.

گاهای رفتنم با گامهای انتظار رقم می خورند هی سماجت می کنم و به عقب می نگرم شاید از دور دست گذشته ام نشانی از او یابم و نمی یابم و همچنان در لباس دیگران به سفر زندگی مشغولم.

ای قدرت عشق معجزه کن، اینک منم، من، تنهای تنها و اینبار ایستاده در مسلخ، آماده برای ذبح و همچنان متحیر.

ای قدرت عشق نمی دانم چه بگویم با چه زبانی بگویم و هزاران نمی دانم دیگر اما حداقل معجزه ای کن و بگو که چگونه بگویم.

من غرق تمنایم، می بینی که؟ غرق التماسم، می بینی که؟ غرق هزاران خواهش، می بینی که؟ من آشفته روزگارم، می بینی که؟ من نیستم، من هیچ شده ام، تو خالی چیزی که از من می بینی دیگرانند، چون ذره ایم که از دیگران فروغ بودن گرفته ام.می بینی که؟ و بهار آمده، دیگر بار و سرخ گل، می بینی که؟

و من همچنان منتظر معجزه عشقم؟

خرداد92