هنر،اندیشه و زندگی
مدتی این مثنوی تاخیر شد....

تانی لحظات گاهب به قدری کوتاه می شود که حتی به خاطره نیز تبدیل نمی گردد. تنها یک چیز با قی می ماند و آن هم احساس گذر زمان و در استفاده بی معنی از کلمه "چه زود دیر شد" .

عشق و احساس و خواستن بنای شدن هر آدمی است. و چه جهل وحشتناکی است داشتن تمام اسباب عاشقی و عاشقی نکردن.

عاشق شدن با عاشقی نکردن چه قدر تفاوت دارد.

وقتی احساس به سراغ خواستن برود و نیروی کشش وجود داشته باشد انسان عاشق می شود.

وقتی خواستن به سراغ احساس برود عشق ساخته می شود.

وقتی عشق به سراغ احساس و خواستن برود ... غوغا می شود، می شود مجنون ها و لیلی ها ....و می شود دیگر بار قصه ای به اندازه تمام عاشقی.

تازه می فهمم که اگر نداشته باشی باید بسازی. حتی عشق را ، چرا دست غدار ظالم زمان چنان تمام خواستن و احساس و عاشقی را در درونت  و در درونش مدفون می کند که پس از گذر چند صبایی دیگر فقط اسمی بر خاطر سنگی از تو نقش می بندد و این تمام شدنی است به نهایت بی ارزش.

تازه می فهمم که باید سنگ بنای عشق را محکم نهاد

تازه می فهمم که باید برخاست دست بر دامان احساس زد و عاشقانه رو به تعالی پیش رفت.

تازه می فهمم که حتی معانی کلمات در مواجهه با زمان در مواجهه با شرایط چقدر رنگ می بازدو

تازه می فهمم که خوب بودن نیز دروغی است بزرگ

نازه می فهمم که سکوت غوغایی است عظیم.

تازه می فهمم که عشق فریادی است بلند...

اما اشتباه نشود. این گزارشی از عاشق شدن من نیست. درد دلی است برای از دست دادن زمان عاشقی و در واقع نوعی ابراز پشیمانی.

بگذریم ...که در این دو روزه آزو نیاز همه بازیگر سرنوشت خویشیم.

اگر خوب بازی کنیم شاید بتوانیم آنگونه که می فهممیم بازی کنیم در غیر اینصورت بازیمان می دهند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 12:27  توسط مجتبی سبزه | 
داشتم قدم میزدم از خودم تا خودم.

داشتم راه می رفتم با خودم.

داشتم تمام خودم را ارزیابی می کردم در مقایسه با خودم.

...و داشتم داشتنهایم را بررسی میکردم واژه های ریبای احساس را ورق می زدم، بوی خاطرات لذت بخش را در هوای جانم دیگر بار به رقص درآورده بودم و خود نظاره گرش بودم . همانند مخاطبی که غرق در یک تاتر با  تراژدی زیبا زیبا و غمگین است.

داشتم .... و داشتم... کنجکاوی نمی کردم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 21:42  توسط مجتبی سبزه | 
هنووووز بوی تو از سمت عشق می آید

 نگاه کن که چه بیهوده آرزومندم

 به احتمال بعیدی چگونه دل بستم

 چه ساده ام که به لبخند سایه پابندم

 به احترام نگاهی که شعله شعله مرا

 میان آتش شرم و گناه می سوزد

 به لحظه لحظه ی یک انتظار طولانی

 که چشم های مرا روی راه می دوزد

 نشسته ام که بگویم هنوووز یادم هست

که بی تو رسم تنفس چه کار دشواری ست

 شتاب عقربه ها در گذشت سرد زمان

 برای من گذری بی دلیل و تکراری ست

 هزار کوچه ی خالی ، هزار شب فریاد

 چقدر حس نیازم به گریه پررنگ است !

 چه انتظار بلندی برای بودن تو

 که راهِ تا تو رسیدن هزااار فرسنگ است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 14:1  توسط مجتبی سبزه | 
همه با رفتن آغاز می کنند و من این بار با ماندن. همه با هدف به راه می افتند و من این بار ایستاده ام تا در بی هدفی ذره ای کنجکاوانه بیندیشم. رفتن و ماندن هردو فعلهای زمانی اند و من می خواهم حتی برای یک بار هم که شده از قید زمان خلاص شوم . اما بسیار سخت است بر گونه دیگر بودن.

تلاشی برای متفاوت بودن آنهم به امید تعریف دیگران نمی کنم اما حس عجیبی مرا به خود می خواند به یک گونه ای دیگر بودن، به یک نوع دیگری اندیشیدن، به یک باوری متفاوت،....

دو لحظه سختی و راحتی، سیاهی و سپیدی، ... کمی این بار عریانتر در برابر چشمان رژه می روند و من که مدتهاست در کناری ایستاده ام  به بازی این دوی همیشگی می نگرم ، هر لحظه فکری نو و نظری خاص در ذهنم جستن می کند. هر بار که می خواهم برخیزم و کاری بکنم هی گریبانگیر عادت همیشگی کاری نکردن می شوم.

می بینم این هردو به خوبی نقششان را ایفا می کنند از کم خود شروع می کنندو به انتهای رسالتشان می رسندو دوباره کم کم جای خود را بدیگری می دهند. شاید درسی بزرگ می دهند که در نگاهی از کمی بالاتر گذر من و توست که با زبانی می گویند:باید بگذاریم و بگذریم.

شاید کمی کم عمق‌تر صلایی مهربانانه: که باید از این اینگونه بودن گذشت تا در پس این خاکستری رنگ بی روح تکراری یا به سیاهی رسید یا سپیدی. بیشک خاکستری رنک ما بین سیاهی و سپیدی است.

نمی دانم.

 در فهم لحظه ای من بجای ترید سوال نشسته به جای شک کنجکاوی به جای رفتن ماندن، بجای تمرکز تفرقه و من در دوگانگی این دوگانه سروش، بی محابا ایستاده ام.

نسب عالی اوج تا برین حظ، قامت هویدای خواستنهای من است و تاج کاهلی رشادت نخواستنم.

درست‌تر که می بینم در لحظه‌های اندیشیدن آنهم اندیشیدنی کاملا بی هدف خودرا نی خشک سیالی برروی موج گذشتن، می یابم. که هر تابلویی که در کنار مسیر گذشتنم بر ذهنم خطور می کند چراهایی است که همیشه با آنها دست به گریبانم.

آن تابلوها به من می گویند: وقت تنگ است، راه دورست، مقصد ناپدید...

ومن مانند طفلی که تازه خواندن آموخته از خواندن این تابلوها خوشحال می شوم بدون اینکه به معنایش فکر کنم.

براستی وقت تنگ است؟

براستی مقصد دور است؟

آه ه ه ه ه ه ه 

 ومن؟ ایستاده، همینجایم؟

جای دیروزیم؟

آخ که من اوی دیروزیم 

و امروز کیستم؟

من کیستم؟

آن من دیروزی؟

عجب باختنی، عجب نرسیدنی. 

انگار نیستم...

و بازهم ایستاده و نظاره گر بازی سیاه و سپید روزگارم....

برمن نمرده به فتوای عشق نماز کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 1:16  توسط مجتبی سبزه | 
به نام خدایی که انسان ها را در افکار متفاوت آفرید.

شاید گاهی تنها یک چیز تمام معادله های رایج را ازبین ببرد ، می تواند آن یک فهم مشترک باشد یا یک نگرش مشترک یا یک زبان بیان مشترک. در این صورت دیگر دیگر رشته و تحصیلات مهم نیست .

شاید بشود با نشانه ای "نا" شناس را به شناس تبدیل کرد. و اینجا انتظار هم دست اندر کار خواهد شد. وبالطبع جمله را می توان اینگونه به پایان برد که منتظرم ...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 1:35  توسط مجتبی سبزه | 

من در بی وزنی بادهایی که این روزها خبر از آمدن پاییز میدهند....، گم میشوم
این بادهایی که خیلی نرم میخزند روی زمین، خیلی آرام و بی صدا، هجوم میاورند
و خیلی ریز دارند ضرباهنگ میگیرند برای سمفونی زرد رنگ سقوط برگ ها .........
با هر وزشی من گم میشوم، دور میشوم انگار به سمت تمام چند روز مانده به مهر هایی که تا به حال از آن ها گذشته ام، روزهایی بین شوق و غم، بین امید و دلتنگی، روزهایی معلق بین دلگرمی آفتاب های نیمه ظهرهای تابستانی و غربت و دلتنگی عصرهای پاییزی، من در این بستر زمان گم شده ام........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 13:8  توسط مجتبی سبزه | 
امروز....

سرم شلوغ بود، دلم پر بود، حالم؟ نمی دونم بهش فک نکردم... شاید خوب بود...

اما احساسم رو داشتم مثل یک سایه دنبال می کردم . مسیرهای متفاوتی رو طی می کرد و من همچنان همراهش بودم ، لحظه ای شاد بود و لحظه ای بی تفاوت گاهی برمی گشت به من هی می زد که کجا؟ و گاهی غرق در نمی دانم چه های خود... و من همچنان همراهش بودم.

شعف بودن در روزی نو در ابتدای صبح رنگی بود که به خود گرفته بودو اما غروب دوست داشت که به سمت صبح برگردد و نمی شد و من در کناری ایستاده بودم و بهش می خندیدم ... ناگهان دیدم شب شده و خستگی و خواب از او گذشته و دامن منو گرفته بود.

دیدم...

 دیدم امروزم رو گذروندم بدون اینکه خاطره بشه ...فقط گذشت.

شب بخیر

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 20:16  توسط مجتبی سبزه | 

قلمم در دستم بود، مثل همیشه صفحه ترکتازی من کاغذی سفید بود و مرکبی سیاه و بازی قلم بین هر دو و من به کارگردانی می ماندم که برروی او نقش می آفریدم.

قلمم بعد از ساعتها- یعنی بعد از سالها- رام دستم شده بود و من متحیر که چگونه کلمات در این بین جان می گیرند.

خیلی تلاش می کردم که تمام تجربه ام را به کار بندم شاید بهترین کارم رو بتونم خلق کنم حسی که سالها در حین انجام کار مانند دوستی همراه همراهیم می کرد، نفس در سینه حبس، تمرکز، اعتماد به خود، و توکل به خدا

می بینید چه همراهانی من با خودم در تنهایی خودم دارم می بینید چه جمع تنهای شلوغیم، می بینید چه سکوت پر هیاهوییه.

من حضور همه عواملی که به انسان برای آفریدن انرژی می دهند رو احساس می کنم، حتی حضور حضور را، حضور کلمه را که جان می گیرد

انگار این بار لباسی متفاوت و فاخر برتن می کند ، انگار رسالتی متفاوت یا نقشی متفاوت‌تر بر عهده اش گذاشتند و با حضورش معنی می دهد، و معنی جان می گیرد.

من ایستاده در وسط این شدنم ساکت و پرهیاهو، هی نفس عمیق می کشم و منتظر نتیجه، نتیجه هر لحظه ، نتیجه در یک بحث فقط یک بار اتفاق می افتد اما اینجا هر جزئی نتیجه ای ببار می آورند. و اون نتیجه نهایی را باید یک اسمی برایش بگذاریم مانند نتیجه النتایج نمی دانم مهمم نیست.

اما هر لحظه من خودم رو زیر باری می بینم که با اجرای هر حرکتی هی خلاصتر می شوم. و این تلاطم رو سالهاست که دوست دارم.

این نشدنها رو سالهاست که عاشقانه برای شدنش تلاش می کنم.

به شکستهای پیاپی می ماند که هر کدام تجربه است شیرین و نیازی است برای رسیدن.

شاید بگویید که چقدر پررویی که پس از این همه شکست بازم انجامش می دی .برای همین اسم این همه شکست رو عوض کردند گذاشتند: تمرین.

و من هی تمرین می کنم برای رسیدن و خودم دوست دارم صادقانه اعتراف کنم که هی شکست می خورم.

بگذریم افسار کلمات سرکشی خاص خودش را دارد و من که این همه در برابر کلمه و کنترلشون عاجزم کاری نمی تونم بکنم جز گذشتن.

داشتم از مجلس انس خودم  می گفتم ، از همراهی کلمات و قلم و مرکب و مطلب و من، حتی من هم خودم را همراهی می کرد. تازه می فهمم که سعدی بیچاره در اون شعرش که می گه : هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای     من در میان جمع و دلم جای دیگرست.

گویا یک مطلبی متفاوت بیان می کنه که دلش و خودش دوتایند و جالبتر اینکه در میان جمعیه که هواسش جای دیگس شاید بشود اینطوری هم تعبیر کرد که رسالت کلمه که منحصر به یک جا نیست و دنیای معنی به قول شمس تبریزی بسیار فراخ است که توانسته هوش شاعر رو به عالمی دیگر ببرد . حضوری غایب و سیری عرفانی بدنبال دوست داشتنی در عالم معنا که تنها راه رفتنش هم همین است . گاهی کلمات کنار هم که قرار می گیرند دنیایی از معنا تشکیل می دهند و دقیقا قسمتی از شما رو با خود می برند که شمایید یعنی فهمیدنید به معنای مجرد کلمه یعنی شعورید و در نهایت ساخته شدنید. جسم که بیچاره در اینجا فقط تفالست و ببینید در این مجلس انس چه ترکتازی زیبایی بین روح و فهمیدن که صیقلی از جنس شعور خدای گونه دارد می خورد.

لحظات شکل گیری یک فرد اصلا معنا شدنش و بالیدنش به سویی رفتن که همه طبیعت و حتی خود خودا نیز موافقش هست.

با این همه توصیف که باید گفت لحظات سنگینی باید باشد، که برعکس لحظات سبک شدن انسان است، تضادی زیبا در نتیجه چرا که جزو لحظات پرکشیدن انسان است، دقیقا زمانهایی است که انسان کارهای خدای گونه انجام می دهد. چرا که گاهی انسان برای انسان شدن عبادتی در خور معبود انجام می دهدو گاهی کاری خدای گونه انجام می دهد این مرحله شاید گامی بالاتر از عبادت باشد یا گونه ای متفاوتتر و پله ای بالاتر از عبادت چرا که کاری خلیفه الهی انجام می دهد.

و نفی خود ، و نفی محیط و نفی خواستنهای لحظه ای ... لحظات کمی نیستند. اینجا تازه بعضی کلمات جان می گیرند مانند شکوه، مانند عظمت، مانند شکوفایی، مانند رَستن، مانندرُستن و قرب آری قرب... قرب حق از حبس هستی رستن است.

و این تمام معنای آزادی است. و بازهم فهمیدن معنایی دیگر از شعر سعدی: من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم ...

و بی معنی شدن بعضی کلمات: مانند احساس گذر زمان، مانند من، مانند گرسنگی، مانند تشنگی، مانند دوست داشتن.... اما صبر کنید، نه اشتباه کردم ، دوست داشتن ، عجب دوست داشتن چقدر این کلمه وسیع است و چه سایه گسترده ای دارد... عجب اینبار چقدر زیبا دارد نقش ایفا می کند چقدر باوقار و چقدر اینبار باعظمت ظاهر شده. دوست داشتنی به اندازه تمام درک اون لحظات گویی زمان هم متوقف شده چون رهگذری بر کنار جاده ایستاده تا شکوه رستن، بزرگی آزادی و عظمت دوست داشتن را بنگرد....آری آری دوست داشتنی متفاوت و برتر از عشق.

چه سخاوت گسترده ای از خوان رب العزه بر بنده ای حقیر که طعم ناب زر شدن را حتی بر این خاکی مفلوک برای لحظاتی هم که شده بچشاند تا خواستن در تمام وجودش شعله ور شودو تشنه و تشنه تر بدنبال بازهم اینگونه بودن...و این موهبتی است از خدای بزرگ بر بنده اش و ... شاکریم

سبزه 10 تیر 92

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 1:29  توسط مجتبی سبزه | 

تا به دامن ننشیــــند زنسیــــــــــمت گردی

سیل خیز از نظرت رهگذری نیست که نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 1:20  توسط مجتبی سبزه | 
هنگام غروب، درنزدیکترین نقطه آفتاب به زمین- البته از نگاه ما -در تلاقی غبار زمین و تلولو آفتاب رنگی طلایی بوجود آمده بود رشته ابری سترگ از سینه آسمان تا جایی که من نمی دیدم گسترده شده بود و آفتاب در نوازش خود رشته ای طلایی بر او تابانده بود و دیگر جاهای ابر بزرگ در سایه اون خط لب ابر تاریکتر بودند و هر چه آفتاب به مسیرش ادامه می داد ابرها نیز رنگ عوض می کردند از درون هر حفره ای که شعاعی کمترین فرصت را پیدا می کرد تا افق نگاه ما دامن می گستراند و نمایش جدید عرضه می کرد من که روی زمین بودم و درختان مابین من و غروب بلند تر شعاع آفتاب با آنها نیز برای من بازی می کرد نمی دانم بازی رنگ بود یا نور حضور شعاع بود یا گستره دید  ...هنوز آفتاب در جایی قرار داشت که فاصله اش با قله کوه زیاد بود و من فرصت داشتم که به جایی بروم که زوال روز را در رفتن خورشید ببینم و رفتم به بلندیی که تسلطم در دیدن بیشتر شد. نشستم ...

نشستم و چون منتظری عاشق به این نبرد، نبرد نور و تاریکی نگاه می کردم.منتظر نبودم چرا که داستان یا اتفاق در حال رخ دادن بود، نتیجه را که می دانستم پس فقط همین زمان مهم بود.

گامهای آرام و محکم رفتن آفتاب را به خوبی لمس می کردم و نگاه می کردم به کوه به فاصله کوه به شعاعهای که هر لحظه نمایشی بود از زیباترین رقص رنگ ونور، به آسمان به دشت به همه جا آنقدر  آنجا در رفتن خورشید غرق شده بودم که احساس می کردم من نیز چون او در حال رفتنم ، در حال غروبم، ...و آیا بودم ...

کم کم قله کوه داشت نزدیکتر می شد و من هی محکمتر مشتم را می فشردم آفتاب سرخ شده بود و من محو تماشای خود آفتاب شده بودم گویی تمام آنانی که در رفتن غروب نقش داشتند خورشید را از فروغ چند ساعت پیش انداخته بودند تا من بتوانم خود او را ببینم.

داشتم ملتهب می شدم نسیم سردی وزیدن گرفته بود و من همچنان به خورشید نگاه می کردم. التهاب رفتنش اذیتم می کرد دوست داشتم حداقل به اندازه تحمل من بماند ولی سر قله در درون آفتاب جای گرفته بود و شکل گردش شبیه هلال شده بود بقدری زیبا بود نورش عالی بود که من کوه را فقط سیاه می دیدم . و هی سیاهیش بیشتر دیده می شد و هی سیاه تر و تاریکتر بازهم تاریکتر.

من همچنان نشته بودم و تاریکی همه جارا فراگرفته بود.کمی تکان خوردم دیدم من هم در سیاهی گم شدم فرصت داشتم تا چشمانم راببندم و آهسته خاطره غروب را تداعی کنم ... حتی احساس یاد آوریش نیز قشنگ بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 1:4  توسط مجتبی سبزه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بنام خدا

... و از لطف او در مس وجودم احساس کیمیای زر کردم

مجتبی سبزه ، زادگاهم بام است. نقطه ای از خراسان در ایران در سال 1355 چشم به جهان گشودم .در دامان خانواده سالهایی چند زیستم واز تجربیات پدر و جامعه بر خوردار بودم واشتیاق آموختن ،فهمیدن و تحصیل ،سه شعله ی افروخته در وجودم مرا به سوی فراگیری سوق داد ومن به اجبار به مشهد و سپس به تهران عزیمت کردم و سالهاست که در تهران زندگی میکنم.

تحصیل و زندگی دو مقوله اصلی بودن منند که به هر دو مشغولم .از لطف خداوند منان در کنار زندگی چشمم به جهان زیبا و متفاوت هنر نیز گشوده شد ومن چون عاشقی شیفته از سال 1373 به تمرین و مشق خط پرداختم .

در همان شروع از محضر استاد رسول مرادی بهره ها جستم و در سال 1375 در مشهد موفق به کسب درجه ممتاز از انجمن خوشنویسان ایران شدم.

در سال 1376 به تهران آمدم و خوشه چین خرمن هنر خوشنویسی در مکتب و محضر استاد غلامحسین امیرخانی شدم ودر این راه از تجربیات استادان و دیگر دوستان هنرمند و صاحبنظر برخورداربودم

و به موازات در بسیاری از مسابقات کشوری و بین المللی رتبه های اول و یا برگزیده را در مسابقاتی چون علی گویان، نمایشگاه بین المللی قرآن کریم(چند دوره) ،پیام پیامبر،غدیر،کنگره بزرگداشت بین المللی میر عماد، جشنواره رضوی و ... بسیاری از مسابقات داخلی را کسب نمودم.

به موازات تمرینات خط به تحقیق در قلم های مختلف و سبکهای متفاوت پرداختم .به ایجاب کار و علاقه شدید سالها در بسیاری از آثار موزه ها و مجموعه داران بهره مند از مشق نظری از آثار اساتید نابغه گذشته چون میر علی ،میرعماد،نیریزی ،بایسنغر، یاقوت ، اسدالله ، میرزا غلامرضا ، میر حسین ، کلهر و .... شدم.که در اثر اشتیاق لذت بردن و دیدن و ثبت آنها با چشم جان و در نهایت دوربین و اسکن خرمنی جمع شد که به لطف خدا در مجموعه ای با عنوان احوال وآثار نوابغ خوشنویسی در 25 مجلدباسرپرستی آقای حمیدرضاقلیچ خانی منتشر خواهد شد.

از آنچه در تنهائیهایم با قلم وکاغذ پدید آمد خلق آثاری است که در نمایشگاههای متعدد جمعی و انفرادی تعدادی از آنها به نمایش گذاشته شد و نیز نمایشگاههایی در کشور هایی چون مغرب،پاکستان،افغانستان،سوریه،قطر ،و... می باشد.

در سال 1385 به آزمون مدرس انجمن خوشنویسان پذیرفته شدم

و در سال 1387 موفق به کسب مقام استادی از شورای ارزشیابی انجمن خوشنویسان ایران به عنوان جوانترین استاد فائق آمدم.

به موازات هنر خوشنویسی به عکاسی و گرافیک وطراحی به صورت حرفه ای مشغولم

تالیف کتابهایی در زمینه خط و زیبایی وتحقیقات جامعی برای برنامه های تلوزیونی از دیگر کارهایی است که به آنها پرداخته ام

وخدای بزرگ را شاکرم که این همه موهبت عظیم را به این حقیر ارزانی داشت

مجتبی سبزه 1387

پیوندهای روزانه
سایت مجتبی سبزه
مرقعات خط
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آبان 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
تیر 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آرشيو
پیوندها
روستاي بام
فرید شفیعی
رازدرون
دكتر شريعتي
پورياي ولي
احمد سلطانیان
زادهوش
بام و بامیها
راحمه شهریاری (شاعره)
روستای بام
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM