تبليغاتX
هنر سبز
هنر،اندیشه و زندگی
سلام

مدتی این مثنوی تاخیر شد...

قصدی نبود، ایام چنان چای بر بند کرده بود که مرا توانی نبود. گاهی از سر ندانستن و گاهی از فرط گرفتاری، تازه می فهمم بزرگان وقتی با حسرت از گذر زمان می نالند چه می گویند.

شاید شوق فهمیدن مطلبی جدید مرا گرفتار خود کرده و شاید هم ترکشهای پایانی آنچه که در "کیشم" بود پایبندم کرده بود. بهر حال باید بازگردم و با شما دوستان همدل گامی چند بروم که سخت نیازمندم و دلتنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:17  توسط مجتبی سبزه | 
آیا تا بحال به این موضوع اندیشیده اید که ما شخصیتمان همانی است که می خواهیم؟ یا برعکس٬ ما شخصیتمان به گونه ای است که دیگران می خواهند؟

یا نادانسته شخصیتمون رو می خواهیم بگونه فردی باشد که در نظرمان بزرگ است یا الگوست؟

و یا هیچ کدام از اینها نیستیم؟

پس٬ کیستیم؟

و در تنهائی خودمان یا در حالتهی عادی چگونه ایم

و یا از نظر دیگران چگونه ایم؟

و چه سخت سئوالیست سئوالاتی اینچنین

گذشت عمر و بدل عشوه می خریم هنوز    که هست در ژی شام سیاه صبح سپید

مولوی می گوید بنده آنیدکه در بند آنید

و چقدر موضوع رو درست دیده  حتی پروای این را هم نداشته که خود نیز ممکن است گرفتار چنین موضوعی باشد

 و آیا واقعا ما در بند چیستیم؟

؟

؟

؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 14:35  توسط مجتبی سبزه | 
شاید همین نزدیکی ها ٬ پشت همین دیوار باورها ٬ کنار خیال ما آدمها ٬ یک لحظه ی آرام باشد.؟؟!!!

شاید پشت هر پلک زدن درآن گاه سیاهی که نمی بینیمش کورسوی دیدنی باشد فرحناک!!!!

شاید باید منتظر ماند و سئوال همینجاست که آیا باید منتظر ماند؟

اصلا انتظار چیست؟ برای چه مواقعی است؟

آیا پس از منتظر ماندن می توان به خواسته ها رسید یا سرابی است بس فریبنده؟

آیا شیدائی رسیدن در منتظر ماندن و هیچکار نکردن است؟

نمی فهمم معادله اش کمی پیچیده است و درکش کمی بعد از آسانی.

ویا....؟

باید برخاست و کاری کرد....

رو به سوئی کرد و راهی انتخاب و قدمی برداشت؟

ویا با همتی در وادی مبهم فردای خویش امروز گام برداریم

با چه کسی؟ با چه توانی؟ با چه امیدی؟ و  ..وبا چه های زیادی...

وچه زیبا گفته آن شاعر گمنام: گویا از زبان من سخن گفته:

افسوس که آنچه برده ام باختنی است       بشناخته ها تمام نشناختنی است

برداشته ام هرآنچه بایئ بگذاشت             بگذاشته ام هرآنچه برداشتنی است

سخن که به نالیدن روی می آورد شبیه درد دل چون خودهای بسیاری می شود و گاهی هم چنان تاثیری دارد که هر شنونده ای می گوید "جانا سخن از زبان من می گوئی" .

گوئی در دردها و حتی نوع دردها یکسانی عجیبی حکمفرماست همه از سیاهی می نالند و به دنبال نورند

همه از بدی فراریند و به دنبال خوبیند.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 22:56  توسط مجتبی سبزه | 
پای در بند  نهادن یا بند بر پا...؟

تفاوت درظاهرفقط در جابجائی دو کلمه است.همین..!

اما چقدر معانیشان با هم متفاوت است. آدمهایشان طرز تفکرشان و حتی نگاهشان ...

حتی دامنه فهمشان! و به اندازه ای که و سعت شعورشان در برخورداری به اوج عظمت خود می رسد متفاوت می شودیا می شوند. آدم بی بهانه دوستشان دارد

آیا شما از اینگونه آدمها دیده اید؟ آدمهای خوب ٬ آدمهای خیلی خوب٬ آدمهایی که وقتی بهشون می رسی هیچ وقت ازشون بدت نمیاد دلیلی هم نمی تونی پیدا کنی؟ پیششون احساس راحتی می کنی٬ دوست داری باهاشون صحبت کنی و مطمئن باشی که جوابهای بسیار خوبی می دن. مطمئن باشی که حرفاتو اگه درد دل به هیچکسی نمی گن ...آیا اینجور آدمارو می شناسین؟

آدمایی که بودن با اونا به اندازه خیلیه حتی نمی تونی بگی چقدر٬ یا می ترسی که اگه مقدارشو بگی شاید احساس کنی کم گفتی.

آدمایی که وقتی نگاشون می کنی دلت باز می شه.

آدمایی که وقتی حتی بهشون فکر می کنی آروم می شی. حتی خیالت راحته که اونا هیچ آزاری بهت نمی رسونن.

آدمایی که وقتی حرف می زنن احساس می کنی چقدر درست می گن.

آدمایی که هیچ وقت فکر نمی کنی که زشتند یا زیبا یعنی اصلا به خودت اجازه نمی دی دربارشون اینجوری فکر کنی یا قضاوتاتو از روی ظاهرش بگی یا ارزشا رو مثل همه تعین کنی.

آدمای بزرگ

آدمای خیلی بزرگ

آدمای متفاوت

آدمای تو قصه ها تو داستانها تو تصورها تو آرزوها...

انگار داره حرفا جای دیگه میره ... بسه تا همین قدرش خوبه چون بعدش ممکنه صد در صد دست نیافتنی باشند یا اصلا نباشن

.

....

چی دارم می گم آدمهایی... گفتند یافت می نشود جسته ایم ما!!!!

آنم آرزوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 8:44  توسط مجتبی سبزه | 
گرمای بودن با همه، مدتهاست که بر چهره همه ما که در یک همگونی یکنواختی زندگی می کنیم حکمفرماست . طاقت لظات جاری چون دیگران بودن، چون آنان نوشیدن، چون آنان خوردن و مهمتر از همه چون آنان اندیشیدن.

درد بزرگی است اینگونه بودن. درد یکنواختی درد رضایت به همان اندازه ای که هستیم درد خود درد و طاقتی احمقانه درد پذیرفتن تمام توهینها و سرخوردگی ها فقط برای اینکه چون همه باشیم

آیا این درد کمی است.

آیا این درد کمی است که در این دنیایی که مجال هرکس برای شدن به اندازه ی عمرش کوتاه است . ودر این کوتاهی اندک رضایتی برابر هرچه هست خوبست باشد.

و این چه جهل زشت و احمقانه ای است. تغییر نکردن یا هیچ کار نکردن دست و پایی برای رهایی از این اینگونه بودن، نزذن.

و در این حالت آیا انسان در خیل تمام دوستان و اطرافیانش تنها نیست؟

آیا در مسیر آرام زندگی یک نواخت که بزرگترین آرزوی هر کس چون دیگران شدن است، نه خود شدن، آیا درد کمی نیست؟

هی در این دوگاهه آز و نیاز پتک برخواستن و کاری کردن به مصداق سخن حافظ که چه بینظیر می گوید "اسباب جمع داری و کاری نمی کنی" در وهله هایی از زندگی بر ناخود آگاه هر انسانی مینوازد. هر قدر از ورطه چون همه بودن به چون خود بودن و یا خود را یافتن نزدیک تر شویم ، هی این "هی انسانی" بیشتر و با طنین سنگینتری نواخته خواهد شد.

اینجاست که آدمی از بین دوستان و اطرافیانش کم کم جدا می شود و در به خلوتی تنها پناه می آورد، اولین گام بلند انسان شدن...

وچه ورطه عجیب  و سختی است. از ابتدای تولدش هر آنچه را که آموخته در مقابل خود تمام تجربه هایی که کرده در پشت سر خود. هر آنچه را که دارد در اطرافش و درست تر که می نگرد خودرا در هر کدام از آنها می بیند ، مگر نه این است که به هرداشته خود مبالیم و مگر نه این است که مارا به آنچه که داریم میسنجند نه به آنچه که کردیم.

قالبی یکسان همانند جواب تست و هیچ کلمه ای خارج از آن را نمی توانند دید چرا که نگاه همگان و عمق دیدشان به همان اندازه است و دیگر هیچ.

نگاهی به اندازه نوک دماغشان و خوش آمدن اطرافیانشان.

بودن اینگونه با نبودن چه تفاوت می کند، در خیل عظیم آمار میلیاردی ، ده یا صد یا هزار نفر کمتر چه تفاوت می کند؟

وآیا در این مرحله نیاز به تنهایی به نظر شما نیاز اول هر فرد نیست؟

نیازی به خود یابی، نیازی به یک بازنگری، نیازی به برگشتنٍ به خویشتن همان خویشتن خدائی خود.

در این مرحله انسان چقدر دوست دارد در هرلحظه خود تناهباشد برای یافتن خویش یک تنهایی تنهایی یک خلسه ناب یک تنها بودن با خود ..... اما نه این ها همه خوبند اما در این بین یک چیز یک کس جایش بسیار خالی است چرا که "قطع این مرحله بی همری خضر مکن" شاید این تنهائیها به سالها نیز بینجامد و هیچ نتیجه ای ندهد اما مطمئنا یک نتیجه خواهد داد و آن هم در یک سئوال با چه کسی تنها؟

با نسبی ها یا سببی ها یا با دوستان ...نه نه  با همه اینها که بودیم و نمی شود هیچکدام را در تنهایی خود راه داد زیرا با ورود هر کدامشان تنهائیمان به هم می خورد فقط در این دنیا ُ گویا یک چیز است که می توان با اوتنها شد . و این هم در نتیجه تنها شدن با خود دست می دهد.

از ژس مدتی نمی دانم چند ساعت یا روز یا سال فقط می توانم بگویم از پس مدت طویلی می شود با دعائی دامن اورا به دست آورد....

سکوت است و سکوت و من و تنهائی خود تنهایی ای بابا باز هم که بیشتر از یکی می شود اگر تناهیی هم با من باشد که نمی شود نتیجه "تنها"ئی گرفت چه می شود کرد او را هم که کم کنیم اساس قضیه به  هم می خورد !!! بگذارید بار دیگر این لحظاتی را که به تنهایی تعبیرش می کنیم را بررسی کنیم شاید بشود کم کرد وتنها ماند ۱- من ۲- کسی که با او می شود تنها بود و هنوز در این جمع! تنهائی نیست ۳ -خود تنهائی ....دید چنتا شدیم ۳تا با ۳ تا که نمی شود تنها شد مجهولمان را یا بهتر است گم شده همان را پیدا کنیم شاید بشود با وجود او معادله را حل کرد.

نمی دانم خیال تنها شدن چه خوابی در یافتن او برایم دیده که مرا به خودم فرا خوانده و در ابتدا هی نهیب تنهاشدن با خودم را میزد و اینک که می دانم سالها از این اینگونه بودن می گذرد اینبار نهیبی متفاوت میزند اینبار محکمتر میزند این طبل بیهنگام را و من در این سکوت تنهائی خودم برای اولین بار است که به تلاطم افتادم . دوست داشتن این لحظات، بیرون آمدن از اینحالت را از من می گیرند و ترس از روبرو شدن با اون لحظه اصلی سخت برایم دشوار است .  اما من سالهاست که منتظرم و مدتهاست که زیر بار رسیدن خم به ابرو نیاوردم. ناچارم که بقیه راه را بروم با امید با شوق با تمام قدرت و دوباره راه افتادم ُ دوباره مسیرم رو از تنها بودن با خود برای رسیدن به آن مرحله مرحله ای که هر مردی که اوراق تاریخ را رقم زده ، پیموده. من نیز برای رسیدن به آن مرحله راه افتادم.

نوری عجیب، و گرمائی باور نکردنی بر تمام وجودم مستولی شده است . نمیدانم که می روم یا ایستاده ام اما درست تر که می نگرم می بینم که می برندم.

نگاهم را از پیش پایم اندکی بالاتر آوردم، دیدم چه هیاهویی در اطرافم که می انگاشتم سکوتست و من هستم وتنهایی در جریان است بر خود لرزیدم که تمام این مدت آیا در فریب لحظات غرق بودم و چون کبک سر در برف ....نه نه نمی تواند اینگونه باشد دیگر باورم محکمتر شده بود خود را به اندازه ای یافته بودم که بتوانم به دلم به خودم اعتماد کنم . نگاهم را بار دیگر کمی بالاتر آوردم نور قوی تر می شد و گوئی در شعاعی که من قرار داشتم به اصل آن نور نزدیک تر می شدم

بازهم بالاتر ...اووووووووه چه سرعتی چه جاذبه ای و چقدر تنها فکر می کردم تنهای تنهایم و در راهی که هستم نیز تنها اما درستتر که نگریستم دیدم چون منهای بسیاری هر کدام در مسیر مستقیم خود همراه منند یا من همراه آنهایم چه فرقی می کرد مقصد یکی بود با هفت هزار سالکان همسفر بودم ...قسمت اعظم ذهنم که برای یک نفر خالی تر شده بود و معمای تنهایی که هنوز حل نشده بود احساس می کردم که کم کم دارد با نوری که در دلم بود معنی می شود... نگاهم را بالاتر گرفتم . اشک امانم نمی داد. هی التماسش می کردم که بند آید تا سر منشا آن نور عظیم را ببینم نگاهم درست به روبرو بود و من ایستاده در برابر آن نور ، بر چشم جانم که افتاد از خود بدر شدم گوئی از این جهان به جهان دگر شدم....دیگر هیچ نفهیمدم ..................................!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

چون به هوش آمدم یکی دیدم        مابقی همه خطوط و نقوش

ناگهان از صوامع ملکوت                  این حدیثم سروش گفت بگوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او        وحده لا اله الا هو

.

.

.

. و تهنائی من با او تعبیر شد که دیگر من هم نبودم  او بود و او .... و من غرق در او

                                                                                                        والسلام

                                                                                                         ۲نصف شب آذر ۹۰ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:50  توسط مجتبی سبزه | 
روی دیواری چیزی نوشته بودند خیلی خوب نبود روز بعد رفتم دیدم با رنگ روش رو پوشوندن روز بعد رفتم دیدم نوشتن که "ننگ با رنگ هرگز پک نمی شود"

لحظه درنگ کردم و  رفتم بر روی دیوارهای بعدی نیز دیدم همین اتفاق افتاده.

برگشتم خانه هوای اطاق کمی تاریک شده بود لای پنجره که کمی باز مونده بود احساس اندک سرمایی می کردم قبل از اینکه کلید برق رو بزنم رفتم که پنجره را ببندم دیدم گنجشکی بر روی درخت روبروی خونه بر روی شاخه ای کز کرده و هیچ عکس العملی نشان نمی دهد مدتی در او نگریستم انگار منتظر بود منتظر چیزی اما دم غروب بود و پرندهها شبها فقط منتظر صبح می مونن اما غروبها عالم دیگه ای دارند . کم کم هوا داشت تاریکتر می شد و آفتاب با یک هیبتی عظیم تمام شعاع نورش رو از زمین و از تمام جاهایی که من می دیدم داشت فرا می خوند.

پنجره را بستم و برگشتم به داخل اطاقی که ساعتی پیش اومده بودم کلید رو فشار دادم. برق همه جا رو روشن کرد. ناگهان روبروی خود دیواری رو دیدم که مثل روز قبل سفید بود و هیچ نوشته ای نداشت

فقط یک میخ برسینه یادگار حمل تابلویی خاطره ای بود که من مدتها ژیش تابلواش رو برداشته بودم.

کمی پائین تر به زحمت اثر دستان خودم بود که از دیوار گاهی کمک گرفته بودم.

کمی بیشتر که نگاه کردم دیدم چه نوشته های بلندی با صرف زمانهای طولانی . چه حرفهای بی کلامی که از پس سودای هر دم زندگی به غباری و یادی بر روی سینه اش نقش بسته.دیدم من نیز در روبروی شاهدی هستم که مشاهده اش می کنم با من در تمام لحظاتی که من فکر یم کردم تنهایم همراهم بوده.

برگشتم و وقتی ندیدمش از ذهنم نیز خارج شد ناگهههههههههههههان روبروی خودم آئینه را دیدم: نه ببخشید خودم رو در آئینه دیدم بازم شاید بهتر باشد خودم رو دیدم...... مثل فردی که عجیب ترین رویداد زندگیش رو دیده باشه همانجا میخکوب شدم. تمام اعضا و جوارح مستقل از من شخصیت پیدا کرده بودنددر کنه ضمیر خودم دنبال من می گشتم خیلی شتاب زده نمی دانم چرا ---- اما احساس کردم که یک نهیب مبهمی مرا به این امر فرا می خواند...بازهم بیشتر دنبال " من " گشتم خودم رو ...خودم... هم ... نبودم...تمام اعضایم حضور داشتند... و من و حتی خودم غایب بودیم.... همانند روح سرگردان بدنبال تفاله خودم هراسان دربین تمام این همه اعضا و جوارحم می گشتم... و کمتر می یافتم ... مدتی  نمی دانم چقدر بر این منوال گذشت و من همچنان میخکوب بی حرکت ایستاده بودم و حتی گویی ضربان قلبم هم منتظر بود تا بعد از نتیجه گیری به کار خودش ادامه بدهد. ایستاده بودم و گنگ و گیج در هوای سودای یافتن آن من خودم. چشمانم که در تمام این مدت تا جائیکه می توانست باز مانده بود و پلکهایم ملتمس یک بار به هم خوردن  من هم همچنان همانگونه که بودم بودم ناگهان پلکهایم به هم خوردند و گوئی اپیزود اول رو تمام کردند

دیدم خودم جلوی خودم ایستادم تنها و آرام همه آن اعضا یک من اند و من نه ببخشید آنها مقداری از منندبرایشان همان اندازه که بودند باید حرمت قائل بشم نه کم و نه زیاد. دیدم من بازهم هستم دیگر دنبال اینکه از چه چیزهایی و اینکه حتی چگونه ایجاد شدم نبودم. چرا که دنبال یک واژه سهلی بودم تحت عنوان " من کیستم" و من و خودم ساعتها در این برخورد خودم در تنهایی یک غروب با خود گرفتار آمدم ... اینکه چه ها شد و چه سخنها رفت قصه ای ست که حتی از بازگوئیش هم فراریم...معذورم اما قصه این غصه و حشتناک بر من و بر گلویم همچنان سنگینی می کند...

شاید و نه باید که در حوصله ای دیگر دیگربار آن را بگویم و نمی دانم که آیا ترس از گفتنش اجازه خواهد داد یا التیام یک بازگوئی و لذت سبکیش وادارم خواهد نمود نمدانم فعلا .... از خیل کلمات بدرودانه می گریزم تا بعدی دیگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 1:6  توسط مجتبی سبزه | 
شاید روزی دم عصر همون لحظه کمی زمانُ شبیه او شدیم.

وتلاش کردیم تا از سیاهی پیش رو برهیم اما.دژخیم سیاهی ناگهان فرایمان گرفت ...

.

.

و فقط امید روشنی فردا...

همراهمان شد

...شاید

سحری شدیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 22:17  توسط مجتبی سبزه | 
خدا، خداست میدانی؟ و من و تو انسانیم مخلوق او، او خود بهتر میداند که چه به صلاح من و توست و بهترین برای من وتو همانی است که خواسته.
گاهی به کرم می نوازدمان و گاهی به لطف می رهاندمان و من و تو از تقدیر به اندازه ای که می فهمیم انتظار داریم نه به اندازه و چیزی که هست.
من و تو در این غروب سرد زندگی اگر تلاش نکنیم به تاریکی شبی دردناک می رسیم اما او ست که منو تورا در این سیاهی شب به سپیدی روز رهنومنمان می کند.مگر این کم چیزی است. من وتو نیز چون دیگر مخلوقاتش از سفره کرمش سیر می شویم و چه بگویم که به قول حافظ" خون خوری گرطلب روزی ننهاده کنی" و منکه سر سپرده کامل تقدیر اویم و آیا تو نیز در این راه با من همراه می شوی؟ شاید که فردایمان با امروزمان حتی بیش از آن چیزی که می خواهیم متفاوت باشد.

رنج و سختی هر دو همزاد ماهستند و من و تو را از ین رنج گریزی نیست .
گاهی به فشار روزگاری شکوه ای و گاهی به نقد زمانی دیگر نا امیدُ  اما بودن اینهاست که به من و تو معنی شیرین بودن را هدیه می کند و گرنه شیرینی همیشگی دردی ست بزرگتر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 18:29  توسط مجتبی سبزه | 
عشق و احساس زائیده عقل است و تجربه زائیده رنج.

هر سه درزندگی آدم نقش بسزائی بازی می کنند و به اندازه ای که عشق در درون آدمی شعله ور گردد قلیان احساس نیز در تمام لحظاتش غوطه ور می گردد . عقل واژه تعریف شده ای ست که قاعده مند است و منطقی و معمولا با عشق سر ناسازگاری دارد و اما احساس چون نور آفتاب بر روی زمین در روزی ابری است که یکسره در رفت و آمد است و گاهی پیرو عشق، گاهی عقل، و گاهی تجربه.

انسان به میزانی که از دنیاهای مختلفی که برایش یا می سازند یا می سازد اوج بگیرد به دریای واقعی زندگی می رسد و مادامی که در این دریای پرتلاطم غوطه ور باشد همانند همه زندگی می کند.

اما ناگهان یا نهیبی از درون تمام آنچه که دارد و آنچه که بدست آورده است را به یکباره فرو میریزد و از او یک فرد بالقوه ای می سازد که با یک هی تمام دنیایش و خودش تمام آنچه را که تا آنروز به هر گونه  ای که می دید، متفاوت می بیند.

اینجاست که هنر در زندگی یک فرد پا به عرصه وجود می گذارد و چه هنر نمائیهایی که در زندگی فرد می کند همانند شعله ای در نیستان

آتش عشق است کاندر نی فتاد       جوشش عشق است کاندر می فتاد.

و اینگونه ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 1:5  توسط مجتبی سبزه | 
یکی از دوستان عزیزم- جناب آقای زند:مسئول سایت هنری کلک خیال که لطف بی پایانی به این کمترین داشتند : از لطف ایشان وهمتی که کردند سایت بنده بالاخره راه اندازی شد.

www.mojtabasabzeh.com

http://www.kelkkhial.com/i/upload/1/1319129185.jpg

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 9:30  توسط مجتبی سبزه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بنام خدا

... و از لطف او در مس وجودم احساس کیمیای زر کردم

مجتبی سبزه ، زادگاهم بام است. نقطه ای از خراسان در ایران در سال 1355 چشم به جهان گشودم .در دامان خانواده سالهایی چند زیستم واز تجربیات پدر و جامعه بر خوردار بودم واشتیاق آموختن ،فهمیدن و تحصیل ،سه شعله ی افروخته در وجودم مرا به سوی فراگیری سوق داد ومن به اجبار به مشهد و سپس به تهران عزیمت کردم و سالهاست که در تهران زندگی میکنم.

تحصیل و زندگی دو مقوله اصلی بودن منند که به هر دو مشغولم .از لطف خداوند منان در کنار زندگی چشمم به جهان زیبا و متفاوت هنر نیز گشوده شد ومن چون عاشقی شیفته از سال 1373 به تمرین و مشق خط پرداختم .

در همان شروع از محضر استاد رسول مرادی بهره ها جستم و در سال 1375 در مشهد موفق به کسب درجه ممتاز از انجمن خوشنویسان ایران شدم.

در سال 1376 به تهران آمدم و خوشه چین خرمن هنر خوشنویسی در مکتب و محضر استاد غلامحسین امیرخانی شدم ودر این راه از تجربیات استادان و دیگر دوستان هنرمند و صاحبنظر برخورداربودم

و به موازات در بسیاری از مسابقات کشوری و بین المللی رتبه های اول و یا برگزیده را در مسابقاتی چون علی گویان، نمایشگاه بین المللی قرآن کریم(چند دوره) ،پیام پیامبر،غدیر،کنگره بزرگداشت بین المللی میر عماد، جشنواره رضوی و ... بسیاری از مسابقات داخلی را کسب نمودم.

به موازات تمرینات خط به تحقیق در قلم های مختلف و سبکهای متفاوت پرداختم .به ایجاب کار و علاقه شدید سالها در بسیاری از آثار موزه ها و مجموعه داران بهره مند از مشق نظری از آثار اساتید نابغه گذشته چون میر علی ،میرعماد،نیریزی ،بایسنغر، یاقوت ، اسدالله ، میرزا غلامرضا ، میر حسین ، کلهر و .... شدم.که در اثر اشتیاق لذت بردن و دیدن و ثبت آنها با چشم جان و در نهایت دوربین و اسکن خرمنی جمع شد که به لطف خدا در مجموعه ای با عنوان احوال وآثار نوابغ خوشنویسی در 25 مجلدباسرپرستی آقای حمیدرضاقلیچ خانی منتشر خواهد شد.

از آنچه در تنهائیهایم با قلم وکاغذ پدید آمد خلق آثاری است که در نمایشگاههای متعدد جمعی و انفرادی تعدادی از آنها به نمایش گذاشته شد و نیز نمایشگاههایی در کشور هایی چون مغرب،پاکستان،افغانستان،سوریه،قطر ،و... می باشد.

در سال 1385 به آزمون مدرس انجمن خوشنویسان پذیرفته شدم

و در سال 1387 موفق به کسب مقام استادی از شورای ارزشیابی انجمن خوشنویسان ایران به عنوان جوانترین استاد فائق آمدم.

به موازات هنر خوشنویسی به عکاسی و گرافیک وطراحی به صورت حرفه ای مشغولم

تالیف کتابهایی در زمینه خط و زیبایی وتحقیقات جامعی برای برنامه های تلوزیونی از دیگر کارهایی است که به آنها پرداخته ام

وخدای بزرگ را شاکرم که این همه موهبت عظیم را به این حقیر ارزانی داشت

مجتبی سبزه 1387

پیوندهای روزانه
سایت مجتبی سبزه
مرقعات خط
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
تیر 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
پیوندها
روستاي بام
فرید شفیعی
رازدرون
دكتر شريعتي
پورياي ولي
احمد سلطانیان
زادهوش
بام و بامیها
راحمه شهریاری (شاعره)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM